یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 22 روز سن داره

یسنا گلی

تولد خاله عاطی

سلام عشق مامان یسنا جونم این روزامشغول کارهای خونه تکونی و آماده شدن واسه عید هستم و تو شیطون بلا هم که تا میتونی  شیطونی میکنی و من حتی وقت استراحت ندارم  . واسه همین کمتر میتونم بیام و واست بنویسم.اما بعد دید وبازدیدهای عید قول میدم واست جبران کنم و همه خاطراتتو بنویسم نفسم. فردا یعنی ٢٨ اسفند ماه تولد خاله عاطی هستش و منم از طرف خودم و تو از الان بهش تبریک میگم.   الفبا برای سخن گفتن نیست / برای نوشتن نام توست اعداد پیش از تولد تو به صف ایستاده اند تا راز زاد روز تو را بدانند  تولدت مبارک خاله عاطی خیلی خیلی زیاد دوست داریم.تولد مبارک عزیز دلم .     چند روز قب...
27 اسفند 1390

باز کن پنجره ها را...

                                  باز کن پنجره هارا که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است     همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده است ودرخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است   باز کن پنجره ها را ای دوست! هیچ یادت هست؟ که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یاد...
25 اسفند 1390

شعر های بهاری

سلام دخمل ناز مامان دیگه کم کم زمستون داره تموم میشه و تا هشت روز دیگه بهار میاد و این سومین بهار زندگی تو میشه دخمل نازم.امیدوارم مثل بهار همیشه شاد و سرحال باشی. چند تا شعر خوشمل از بهار واست میزارم تو وبت. دوست دارم بی نهایت یسنا جونممممم   بهار زیبا- بهار- لحاف بهار         متن شعر ها در ادامه مطلب......     کلاغه روی دیوار                              صدا می کرد قار و قار   می گفت خبرخبردار ...
21 اسفند 1390

خونه تکونی و یسنا

سلام عزیز دل مامان   بالاخره از پنجشنبه خونه تکونی را شروع کردیم بابایی اول ماشینمون را کاملا تمیز کرد و شست بعد هم سه تایی رفتیم زیر زمین را مرتب کنیم . و تو خوشمل مامانی تا میتونستی شیطونی کردی و من از دستت کلافه شده بودم. آخه هرچی که به دستت می اومد را  برمیداشتی و سریع میزاشتیش دهنت و این کارت خیلی عصبانی میکرد مامانی را ولی تمام سعیمو کردم تا دعوات  نکنم و با صلح و مهربونی راضیت کنم بیخیال این کار شی .اما نشد که نشد و من و بابایی سعی کردیم سریع تموم شه کارمون تا ببریمت بالا و خیالمون از شیطنت هات راحت شه     روز جمعه هم رفتیم سراغ آشپزخونه.اما تو خوشگل خانوم  من اول صبح بیدار شدی و...
20 اسفند 1390

یسنا و لباس عید

سلام جوجه کوچولوی مامان دیروز عصر با بابایی و خاله عاطی رفتیم بیرون تا واسه جیگملم لباس خوشمل واسه عیدت بگیریم. و تو هم مثل همیشه ذوق کرده بودی میری خیابون و کلی راه میری. آخه هر وقت بریم بیرون دخمل مستقلی شدی واسه خودت و نمیزاری دستتو بگیریم و واسه خودت تنها راه میری و من کلی دق میخورم. و خدا خدا میکنم زمین نخوری و چیزیت نشه . بعد دیدن کل مغازه های لباس نی نی فروشی خیابون استقلال فقط تونستیم یه شلوار لی خوشمل واست بگیریم.آخه لباسای دیگشون اصلا به نظرم خوشمل نبودن و بابایی خاله عاطی از دستم  تقریبا عصبانی شده بودن اما خوب چیکار میشد بکنم ازشون خوشم نیومد آخه من دنبال یه بلوز ساده واست بودم و اکثر اونا طرح دار بودن...
17 اسفند 1390

سفرنامه بندر عباس رفتن یسنا جون

سلام عزیز دلم بالاخره بعد یه غیبت ده روزه باز اومدم تا واست بنویسم.سه شنبه هفته قبل از مسافرت برگشتیم اما به دلیل اینکه دخمل شیطون مامان روز آخر سفرمون تا جایی میتونست آب بازی کرده بودی و خودتو خیس کرده بودی سرما خوردی و هنوز هم خوب نشدی نتونستم زودتر بیام و عکسهاتو بزارم  و خاطراتتو  واست بنویسم.  صبح روز جمعه ٥/١٢/١٣٩٠ما با خاله میترا اینا به طرف بندر عباس حرکت کردیم و تقریبا ساعت ١١.٣٠ بود که رسیدیم اونجا و تو به دلیل اینکه شب قبلش تا حدود ساعت ١.٣٠ بیدار بودی و داشتی با خاله عاطی و عمه زهره بازی میکردی ، کل مسیر را تو بغل من لالا بودی     بقیه ماجراهای سفر یسنا و عکسهاش در ادا...
17 اسفند 1390

شعرای خوشمل

  گوگولی مامان بازم چند تا شعر قشنگ واست آماده کردم تا دل دخملم را شاد کنم با خوندنشون. البته این شعرا در ارتباط با سفرمونه عزیز مامان             نهنگ و ماهی - آقای دریا_ زنبور طلایی   متن شعر در ادامه مطلب.........     نهنگ و ماهی درياچه آبي رنگه                                                   &n...
4 اسفند 1390

یسنا میخواد بره مسافرت

سلام قشنگترین بهانه من برای زندگی اگه خدا بخواد امشب با خاله میترا اینا میخوایم بریم مسافرت تا یه کم حال و هوامون عوض شه. البته  خاله  عاطی و عمه زهره هم با ما میان و انشاالله کلی خوش میگذره.نفس مامان میخوام ببرمت و واسه  اولین بار  دریا را بهت نشون بدم .دریای جنوب واقعا باحال و خوبه.من که تا حالا هر وقت رفتم کلی بهم  خوش گذشته.جای خاله عارفه هم خالیه همراهمون.آخه خاله درس داره و نمیتونه همراهمون بیاد   بقیه در ادامه مطلب............. انشاالله بعد سفر میام و خاطرات قشنگ مسافرتت را با عکسهای جدیدت واست میزارم جیگملم.   راستی جیگملم  تازگیا خیلی خشن شدی و تا از چیزی ناراحت یا عصا...
4 اسفند 1390

یسنا و چادر نماز کوچولوش

سلام سلام صدتا سلام. عزیز دل مامان امیدوارم همیشه خوب و سرحال باشی. خوشمل مامان از بس چادرای بزرگ سرت کردی و توی خونه خودمون و مامان جونات این ور و اونور رفتی و زمین خوردی مامان جون و خاله عاطی رفتن و واست یه پارچه چادری قشنگ سفید با ستاره های قرمز  کوچولو  گرفتن و  بردیم دادیم اون یکی مامان جون تا واست ببره و بدوزه و آماده اش کنه تا دیگه خودت چادر داشته باشی و وقتی میخوای با اونای دیگه نماز بخونی چادر  کوچولوتو سرت کنی و مثل یه فرشته نماز بخونی. مامان جون هم زود زود چادر دخمل گلم را آماده کردن و آوردن واست. و وقتی دیدیش کلی ذوق کردی و  دیگه از سرت برش  نمی داشتی و همش باهاش میدو...
1 اسفند 1390
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد